بسم رب الشهدا ء والصدیقین

 

گذری بر زندگینامه پاسدار شهید،سعید عبدی"پورعبدی"

شهید سعید است و شهادت سعادت

                                  امام خمینی"ره" 

در غروبی سرد،در برگریزان پاییزی ، در آذرماه سال ۱۳۴۵  و در خانواده ای گرم و سرشار از عشق و امید،نوزادی پای به عرصه ی هستی نهاد که علیرضایش نام نهادند ولی از همان آغاز،او را" سعید "میخواندند.

  کسی چه میداند،شاید به والدینش الهام شده بود که سعید،روزی قله ی سعادت را درخواهد نوردید و بحق سعید و شادبخت هردو گیتی خواهد شد.

دوران کودکی را در زلال جاری قرآن و در جلسات قرائت قرآن مسجد ملاحاجی"مقداد" آغاز کرد.ازهمان اوان کودکی جرقه هایی از استعداد هنری در سیرت ایشان مشاهده میشد بطوریکه با گذشت اندک زمانی

رهبری گروه سرود جلسه را عهده دار شد و با نبوغ ذاتی که در این رشته داشت توانست با جمع آوری و تولید نغمه های دلنشین ،جمعی از نوجوانان علاقمند را به گرد خود جمع کند.

  با فرارسیدن ایام محرم،سعید،سعید دیگری می شد.

  لباس سیاه بتن میکرد وبکمک دوستانش،با چند تیر چوبی و چند متر پرده سیاه،در گوشه ای از دیوار محله،تکیه ای برپا میکرد و به اقامه ی عزای اباعبدلله"ع'می نشست.

 سپس با همراهی دوستان ، از این تکیه به آن تکیه و از این مسجد به آن مسجد در مراسم عزای حسینی  بر سر و سینه میکوفت تا شاید اندکی از عطش حب الحسین را در سینه اش فرونشاند.

رهبر جلسه ی ایشان، عارفی فرزانه، بنام علیرضا مه لقا بود. سعید به رهبر جلسه اش عشق میورزید و معارف و آموزه های ایشان را با جان و دل میپذیرفت.سعید تشنه ی یادگیری معارف الهی و اسلامی بود و شهید مه لقا چشمه ای جوشان بود که سعید تمام وجود خود را در مسیر این زلال بی ریای عشق و معرفت سپرده بود و از طرفی آن بزرگوار نیز نسبت به سعید نگاه ویژه ای داشت.

 با شروع جنگ تحمیلی،جلسه قرآن ،حال و هوای دیگری یافته بود و شهید مه لقا ،ضمن بیان رشادتهای رزمندگان اسلام در جبهه ها،اعضای جلسه را در جریان مسائل روز قرار میدادند.شنیدن این اخبار و وقایع ،حس مبارزه و ایستادگی در برابر ظلم را در بچه ها تقویت میکرد و سعید از همان دوران بود که آرزو میکرد که ایکاش چند سال زودتر متولد شده بود تا در چنین روزی برای اسلام و وطن موثر تر باشد.

   مدتی بود که برنامه جلسه بعلت شرکت مسئول جلسه در دوره های آموزش نظامی و سپس شرکت در خطوط مرزی جبهه،آن نظم همیشگی را نداشت و در این مدت و در غیاب مسئول جلسه،سعید و بقیه بچه ها،جلسه را اداره میکردند تا اینکه پس از مدتی خبر شهادت علیرضا مه لقا شوک شدیدی به اعضای جلسه ازجمله سعید وارد کرد.

  سعید خیلی بیشتر از حد معمول به شهید مه لقا عشق میورزید و این اتفاق معلوم نبود چه تاثیری بر روحیه شکننده و ظریف ایشان بر جا میگذاشت.مدتی گذشت تا اینکه بالاخره توانست بر اوضاع روحی خود فائق شود و دوباره با تمام توان در خدمت جلسه قرآن باشد.

 گروه سرود ایشان در بین مردم شهر نامی برای خود یافته بود و در مراسم دیدار از خانواده های شهدا ،رکن اصلی برنامه، اجرای گروه سرود سعید و دوستانش بود.

یکی از شبها که جلسه قرآن در مسجد بر پا بود ناگهان انفحاری دهشتناک ،مسجد و محل را لرزاند، رژیم بعثی دوباره به شهر موشک زده بود.همه بچه ها سراسیمه مسجد را ترک کردتد و به منازل پناه بردند ولی سعید ،عوض رفتن به منزل،بسرعت بطرف محل انفجار که در محلی واقع در روبروی سبزقبا بود رفت.

محلی قدیمی با شیوه معماری سنتی دزفولی.

در آن گردوغبار، هیاهویی بپا بود، مردم و نیروهای امدادی ،عده ای از مجروحین را از زیر آوار خارج کرده بودن ولی اهالی محل خبردادند که هنوز عده زیادی زیر آوار مانده اند.

حدفاصل بین مردم و افراد مانده در زیر آوار،یک"سعبات"(سابات)بود که معلوم بود شدیدا آسیب نیز دیده

،ولی چه میشد کرد،باید به کمک مصدومین میرفت.

فورا چفیه را به دور صورتش پیچید و با سرعت در حال عبور از  سعبات بود که بیکباره آن بنای عظیم ،با صدای مهیبی شروع به ریزش کرد و قسمتی از بدن سعید زیر آوار گیر کرد،که بکمک اهالی نجات پیدا کرد.

در این حادثه،برادران شهید،ناصر خاتمی فر و قنبر زاده،به شهادت رسیدند ولی مقدر بود تا  سعیداز این حادثه جان بدر ببرد،قطعا خدا تقدیر ایشان را جایی دیگر  رقم زده بود.

سعید گمشده ای داشت و جز خودش هیچ کس دیگری از رازو رمز این گمگشته خبر نداشت.در برخورد بادوستان مانند همیشه،متبسم بود و دوستانش بادیدن ایشان به وجد می آمدند ولی کسی از درون سینه سعید خبر نداشت.

حقیقت این بود که شهادت معلم ایشان(شهید مه لقا) زخمی عمیق در تاروپود روح ایشان زده بود و داغ فراق ایشان تمام وجودش را به آتش کشیده بود.لذا بدنبال مرهم و دارویی بود تا اندکی از این رنج جانکاه تسکین یابد و او فکر کرد که آن مرهم فقط و فقط باحضور در جبهه قابل دستیابی است.

دوستانش تعریف میکنند که شخصیت سعید در جبهه از نظر رشد و کمال و بالندگی،بسیار قد کشیده بود ولی از همه مهمتر این آرامشی بود که در رفتار و سکنات ایشان دیده میشد،گویی از یاری عزیز و معبودی عزیزتر ،به امری مهم وعده داده شده بود.از اینرو بود که در مواحهه با خطرات در جبهه ،هیچ ترس و نگرانی ی  در ایشان مشاهده نمیشد.

برای مثال ،یک وقت، در یک مانور آموزشی ،یکی از رزمنده ها ، هنگام پرتاب نارنجک به پشت خاکریز، بدلیل عدم دقت کافی و در اثر برخورد نارنجک به لبه ی خاکریز ،همان نارنجک بسرعت بطرف بچه ها در حال برگشت بود.

سکوت و دلهره عحیبی جمع بچه ها و مربی را در برگرفته بود و همه ی حاضرین در آن محل یا بسرعت به گوشه ای خیز برداشتند و یا با دهانی نیمه باز متتظر بودند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است.

در همین لحظات،سعید مثل برق از جا پرید و شیرجه ای بطرف نارنجک غلطان برداشت و همزمان آنرا به پشت خاکریز پرتاب کرد.بلافاصله صدای انفجار نارنجک زمین را لرزاند و سعید بآرامی از جا بلند شد و خاک را از لباسهایش تکاند و به جمع بچه ها پیوست.

یکی از بچه های گردان عمار تعریف میکرد که سعید یکی از" جایزه بگیران"گردان بود.در همه مسابقات عقیدتی که در گردان برگزار میشد  شرکت فعال داشت و میگفت قصدم فقط افزایش معلومات عقیدتی و تقویت مبانی دینی است.

یکی از دوستانش(سید محمدجعفری منش)حتی ۳۰ سال بعد از آسمانی شدن سعید، او را و خاطراتش و مرامش را فراموش نکرده و میگوید:

*من بعد از شهادت ایشان دیگر کسی را به رفیقی نگرفته ام.همکار ،زیاد داشته ام ولی "دوست و رفیق"هرگز.!!!*

از ایشان میپرسم ،مثلا سعید چه داشت که دیگران نداشتند؟

میگوید:سعید نمونه واقعی یک انسان بود،آنچه میگفت بآن باور داشت و عمل میکرد،اگر با کسی رفیق میشد با تمام وجود به رفاقتش پایبند بود.نسبت به رفیق،احساس وظیفه و دین میکرد و آنچه که را که بنظر ایشان موجب خیر و صلاح و عاقبت بخیریست ،به آنها سفارش میکرد و خود نیز عامل به آنها بود.

بدلیل دارا بودن لیاقت و جسارت در جبهه،خیلی زود به ایشان مسئولیت فرماندهی دسته محول شد ولی این مسئولیت باعث نشد که ایشان تواضع و ارادتش را نسبت به همرزمان کاهش دهد بلکه برعکس،بیش از پیش با بچه ها ی دسته گرم و صمیمی شده بود.

در یکی از همین روزها بود که بدلیل انفجار گلوله خمپاره در نزدیکی سنگر ایشان،از ناحیه آرنج دست مجروح گردید و جهت مداوا به بیمارستان منتقل گردید ولی دل سعید در جبهه و پیش بچه های گردان می تپید.

  مجروحیت ایشان بهانه ای شد تا مدت کوتاهی از فضای جبهه دور بماند و ایشان از این فرصت کوتاه،نهایت استفاده را ببرند.به اقوام و خویشان و نیز دوستان قدیمی سرکشی میکرد و از آنها طلب حلالیت می نمود.

 گویی به ایشان الهام شده بود که *فرصت*باقیمانده،بسیار اندک است*"

هنگامیکه به دیدار دوستانش رفته بود  پیشنهاد شد ایشان را برای یک اردوی تفریحی دوستانه همراهی کند و  علیرغم اینکه مجروحیت دستش اذیتش میکرد ولی پیشنهاد دوستان را پذیرفت.

آخرین عکسهای شهید مربوط به همان روز اردو میباشد.

یکی از تصاویر بیاد ماندنی،تصویر نمازخواندن سعید است که همانطور که از خود تصویر پیداست،آنچنان غرق در معشوق است که هیچ توجهی به شلوغی و محیط پیرامون خود ندارد.بطوریکه دوستان همراهش مبهوت و حیران از اینهمه خضوع و خشوع ایشان در نماز میشوند.

  علیرغم اینکه پزشک معالج به ایشان توصیه کرده بود که حتما چند روزی را به استراحت بپردازند ولی انگار درون سعید آشوبی بر ما بود.

 خودش نیز این حس را نمی فهمید،برایش غریب مینمود.بیقرار بود.

  اتفاقا آنروز باران سیل آسایی میبارید.

سعید لباسها را پوشیده و آماده حرکت بسوی مقر گردان در پادگان کرخه بود ولی ریزش باران امان نمیداد.

  داخل اتاق هی قدم میزد و از پشت شیشه پنجره بیرون را می نگریست.

  خدایا چرا این باران قطع نمیشود؟!

    چرا امروز اینقدر دلم آشوب است؟!

به محض اینکه اندکی از شدت باران کاسته شد،از اعضای خانواده خداحافظی کرد و کلاه آورکتش را روی سر کشید و با عجله از منزل خارج شد.

 به هر زحمتی بود به پادگان رسید.ولی با صحنه ای مواجه شد که دلش بدرد آمد و تنش لرزید .بچه های گردان محل را ترک کرده و به منطقه اعزام شده بودند.

 *خدایا!این چه امتحانی است؟*!

  چرا فقط من باید از بچه ها عقب بمانم.

 قطره های اشک با قطرات باران،روی صورتش ممزوج شده غلطیدند.با ناامیدی  روی جدول خیابان نشست.

  نمیدانم در آن لحظات در دلش با خدایش چه گفت ،چه شنید و چه عهدی بست که بارقه هایی از امید در صورتش هویدا شد...

 :"برادر،ما داریم به منطقه میریم،اگه مسیرت اونجاست بیا در خدمت باشیم"

 این صدای راننده ماشین تدارکات لشکر۷ حضرت ولی عصر"ع"بود که رشته ی افکار سعید را پاره میکرد.بسرعت از جا بلند شد.لبخندی زد.در دل گفت:خدا شما را برای من فرستاده.و مثل برق به عقب وانت پرید.

درطول مسیر مرتب و دقیق تمام حوادث چند ساعت پیش را در ذهن مرور میکرد. در همه ی این اتفاقات حکمت و مصلحتی نهفته است.

شاید خدا میخواهد درجه عظم و همت سعید را بیازماید!!!

 در همین افکار بود که با تکانهای شدید ماشین متوجه شد به منطقه نزدیک شده اند،لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست و دوباره در افکاری عمیق فرو رفت.

  بارسیدن به مقر لشکر و دیدن بچه ها،سر از پا نمی شناخت،غرق شور و شعف بود،واقعا شاید خودش هم علت اینهمه اشتیاق را نمی فهمید.

   جسته و گریخته شنیده بود که امشب عملیات بزرگی در پیش است.

وضو گرفت و دورکعت نماز شکر بجا آورد بخاطر اینکه خدا او را لایق دانسته و به این عملیات رسانده است.

  حالا دیگر خوب می فهمید که چرا تا ساعاتی پیش اینهمه دلش آشوب بود و از اینکه تا مقدار زیادی از این تشویش رهایی یافته سپاسگزار خدا بود.

همانشب عملیات کربلای ۴ شروع شد.و سعید در کنار بچه های هم دسته اش سوار بر مرکب شهادت و  در میان موجهای خروشان "هور ، ابراهیم وار ، از  میان دریایی از آتش ،   سربلند و سبکبال گذشت و به ساحل سرسبز شهادت و ضیافت با شکوه لقاالله رسید و در جوار حق آرام گرفت.

شاید در آخرین لحظات زندگی خاکی ،این رباعی را زمزمه میکرده؛

آندوست بروی ما بخندد یانه؟

واین نامه ی هجر را ببندد یا نه؟

گلجامه ی زیبای شهادت را او

بر قامت و قد ما پسندد یا نه؟

 

               نامش جاوید وراهش پررهرو باد